• خانم منیژه ارمین –دوست 55 ساله
لحظه های گمشده
با من بگو ، از زمان های دور، از لحظه های گمشده ، از زمانی که از پله های دانشکده ادبیات بالا رفتیم و گاه عکس می گرفتیم به یادگار .در کتباخانه می نشستیم و کتاب ها را ورق می زدیم.یا در ضلع غربی دانشکده مکانی که تقریبا ناشناخته مانده بود قدم می زدیم و از شعر و موسیقی سخن می گفتیم. در فروشگاه های اطراف دانشگاه تهران می گشتیم و تو همیشه در پی پارچه هایی بودی که نقش اصیل ایرانی داشته باشد و ان شنل فراموش ناشدنی که پر بود از کتیبه ها، شنلی که طرح و دوختش در انحصار خودت بود.
آه ! با من بگو چه شد ان روزها !؟ان روزهای خوب که با هم به سفر اصفهان رفته بودیم و در میدان نقش جهان قدم می زدیم و مبهوت کاشیکاری های مساجد شده بودیم و باز عکس به یادگار . دلتنگ و امیدم به دیدار پس از مرگ است و سخن گفتن از لحظه های گمشده...
• خانم انسیه لاری لواسانی –دوست 50 ساله
بیاد زها وپرواز نا بهنگامش
آن روز .آمده بود.آمده بود .تا بار دیگرحکایت عمق رابطهای را معنا کند که.قدمت پنجاه سالهاش درطوفانهای تحولات پرشتاب و فراز و فرودهای ناخواسته به انزوا کشیده شده بود.
آمده بود،تا بار دیگر، درفراق غایب مشترک؛ رؤیاهای شیرین و به یادماندنی گذشته را زنده کند.حس غریبی داشت، چهرهی معصومش گواه بیتابی درون واصرارش نشان از آگاهی.
صمیمی، پرمهر، فروتنانه.پنداری.میدانست .میدانست .فرصت کوتاه است ودیدارناممکن.
امروز.که آنجا .خفتهای آرام .در آرامشی ابدی، روحت شاد، یادت گرامی، بدرود .بدرود .ای دوست، بدرود.یکم آبانماه ۱۴۰۰
• خانم زهرا امرایی –شاگرد دهه شصت و همکار
کنارش نشاند تا افق دید پیدا کنم
کلمه برای سنگینی این اندوه ندارم ، بغضی فرو خفته ، طعم نا امید، غبار اندوه و دلی شکسته هیچ کدام حس غریبانه ام نیست. این دوست عزیز که بنای هر چه امروز هستم پایه های زندگی نوجوانی من بود. این عزیز ، دلسوز فرهنگی و حامی زنان بود. ایشان مرا کنار خودشان در نوجوانیم قرار داد که رشد کنم، او مرا و مثل مرا پس نزد ، کنارش نشاند تا افق دید پیدا کنیم.
• خانم وحیده دُرّی نجف آبادی- دوست خانوادگی
بانوی مهر و صلح دوستی
وَ هُوَ الرَّئوفُ الرَّحیم " اَلذّینَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصّالِحات طوبی لَهُم وَ حُسنَ مَآب"
حضور بعضی انسان ها در زندگی آدمی، هرچند کوتاه و موقت،هرچند دیرهنگام، آنچنان تاثیرگذار و دل نشین میشود که تا سالهای دور پرتو نور و درخشش همچنان بر جسم و جان تجلی می یابد و در خاطر مجسم.
بانوی نور و مِهر و صُلح و دوستی؛ " مرحومه 1 1" آئینه تمام نمای محاسنی بود که در کمتر زنی میتوان یافت.ظرافت در بینش توام با استقامت در حل مسائل.دلنشینی در بیان همراه با صلابت و صراحت در 1.صبری والا و تحملی بی مانند در کنار اقدام و راه گشایی.شور و شوق و امید به زیستنی هدفمند باوجود فراز و نشیب های بی شمار.ذوق و هنرمندی و آشنایی با شعر و ادب و موسیقی ، همگام با بندگی و بنده نوازی.مادر، همسر، معلم، دانشجو، دوست، همکار، همراه، مشفق، مشاور، مونس و...و در نهایت خورشیدی که شعاع نور و مهربانی و آرامش و حیات بخشی اش، همچنان پرفروغ هست وخواهد بود.یادگار ماندگار، فرزند بزرگوار و گرانقدرش " محمد صالح نقره کار" چکیده فضائل چنین مادری ست که درین سالهای آشنایی جز کرامت،حُسن خُلق، رافت و عطوفت، دستگیری و فایده رسانی و گره گشایی و در یک کلمه انسان بودن محض، هیچ ننموده و بی شک بهترین باقیات الصالحات برایش خواهد ماند.
امید که شادمانی ، آرامش و بهره مندی از الطاف رب العالمین روزی ایام اخروی بانو کاظمی باشد و نام نیک اش همیشه برقرار .
اگرچه تلخی هجرانش بر ما گران و روزگار بی خوبانی همچو او بسی سخت و دلگیر است.
" ای رفته از بر ما...ماگفته همچو سعدی- خوش می روی به تنها، تنها فدای جانت"
• خانم هاشمی – دوست و همکار 40 ساله
فرشته ای بود که آمد تا انسانیت را بیاموزد
فرشته ما رفت وبه جمع فرشتگان پیوست.واقعا همه آدمها را از زشت وزیبا ،غنی وفقیر ،دوست داشتند ،باید پیرو راهشان باشیم ، راهی سخت اما انشاالله خدا بخواهد .آن دنیای صفا در اوج شور زیستن. دوستم ،معلم انسانیت ،یارشفیقم ، کجاست ،کجا رفته؟چشمهای زیبایش را بروی بدیها دنیا بست ، ورفت واقعا نور ،محبت، انسانیت ،تمامی وجودشان بود ، روح ایشان همیشه باشماست ،غیر از . دوستم، خانمم ،افتخارم ،غرورم ، همه ،کجا رفت ، آسمان کجا؟ میخوام برم دنبالش ، دنیا ،تار شده. دوستی ،انسانیت وخانمی، در تمام زندگیم ،هیچ کس، در این حد نبود ، هیچ کس اینهمه انسان واقعی نبود ونیست ،خدایا کجا ،کجا پیدایش کنم ؟نمیخواهم، باور نمیکنم ،خواب میبینم ،در نهایت طراوت وزیبایی ولبخند می دیدمش ، خدایا کجاست ... فرشته ای بودند ،که آمدند ،کمی انسانیت را بما بیاموزند. نور الهی بودند، خدا دوست شان داشت وفرزندان صالح، گلی از گلهای بهشت رابه ایشان هدیه داد .
• خانم پونه ندایی- شاگرد دهه 70
الگو در پوشش ،گفتار ، کردار و دیسیپلین
حق است لا اله الا الله.
حق است بنویسم درباره خانم زهیدا کاظمی.
کمترین وظیفه من به عنوان شاگرد سی سال پیش او این است که با چشم گریان و بغضی سنگین بنویسم: زهیدا کاظمی قبل ازینکه مدیر معلم مادر همسر باشد یک خانوم بود به تمام معنا لطیف و متین و مهربان.
۱۲ اردیبهشت امسال صبح که از خواب بیدار شدم، تصویر خانم کاظمی را به وضوح در برابر چشمانم دیدم. پریدم. روز معلم بود. سالها پیش در چنین روزی با اشتیاق، یک نقاشی رنگ و روغن برای خانم معلمم کشیدم. وقت تمام بود. نقاشی را با سشوار خشک کردم. در حالیکه هنوز از خشکی آن مطمئن نبودم نقاشی را برداشتم، مسافت خانه تا مدرسه را دویدم. خانم کاظمی از مدرسه بیرون آمده بود داشت سوار پیکان آبی اش می شد. فریاد زدم خانم کاظمی. وقتی مرا نفس نفس زنان دید نگران شد. گفتم این نقاشی را برای شما کشیدم روز معلم مبارک. حالا سی سال گذشته بود. من او را گم کرده بودم اما چرا تصویر روی ماهش را انقدر واضح میدیدم. تا شب دنبال شماره تلفنش گشتم. پیدایش کردم. با او چت کوتاه تصویری و بیشتر نوشتاری داشتم. قرار بود قدم رنجه کند محیط فرهنگی مرا ببیند. انقدر از پیدا کردن یکدیگر خوشحال بودیم، اما دست تقدیر او را مثل گلی از روی زمین چید.
حالا جهان یک بانوی پرکار و پرتلاش، مدیر و مدبر و دلسوز آموزش را کم دارد. ما در فقدان پژوهشگر و مدیری قرار گرفتیم که حتی پس از بازنشستگی، از تلاش برای اصلاح و ارتقای نظام آموزشی دست برنداشت.
چرا درباره اش می نویسم؟ چون سی سال پیش از نحوه پوشش، گفتار و کردارش درس مهمی آموختم و آن "دیسیپلین" بود.
اکنون آنقدر ذهنم مرتب نیست که با بهترین کلمه ها، زهیدا کاظمی انسان، مدیر و خانوم را توصیف کنم.
حق است لا اله الا الله.
• خانم افسانه توسلی(استاد دانشگاه و همسایه)
هم سایه با او؛ آشنا با آداب علم
گوشی همراهم را باز کردم و نام زهیدا کاظمی را دیدم. از آخرین تماسی که گرفته بود مدت زمان زیادی می گذشت پیامش را هم مشاهده کردم، اما پاسخی برایش نداشتم. با اکثر همسایگان ساختمان به خصوص در دوران همه گیری کرونا آمد و رفتی نبود و اینکه از آنها بخواهم در یک مصاحبه مشارکتی در مورد روابط همسایگی از منظر جامعه شناختی نظر بدهند و پرسشنامه تکمیل کنند، برایم دشوار بود. اما دانشجوی قدیم خودم را هم خوب می شناختم و شخصیت عاشق و پیگیرش را و اینکه آنقدر مصر است تا کار تحقیقش را به درستی و وسواس و دقت انجام دهد. مطمئن بودم منتظر تماس یا پیامی از سوی من است.
رابطه استاد شاگردی متفاوتی بود. دشوار است با دانشجویی سروکار داشته باشی که کودکانش همبازی دوران کودکی ات بوده باشند! تلفیقش و جابه جایی نقش ها و اینکه بالاخره به خودت بقبولانی که کدام راهبر و کدام راه رو است، کار هدایت تحقیق دانشگاهی را دشوار می کرد. اما او چنان با آداب علم آشنا بود که دغدغه مرا از همان سال ها پیش که راهنمای تز کارشناسی ارشدش بودم مرتفع کرد. ارتفاعی که قله علم برای او داشت ورای تصور من بود و اینچنین بود که به راحتی نقش هدایت گر مرا گوشزد کرد و علی رغم شرمندگی من، خیلی زود همه چیز در محل درست خود قرار گرفت. پیگیریش برای انجام خالی از اشکال پژوهش در حدی بود که گاه تا هفته ای چندین بار به درب منزل مراجعه می کرد و تا از نحوه پیاده کردن تئوری های دورکیم در آموزش و پرورش ایران اطمینان نمی یافت نگرانی از چهره اش رخت نمی بست. مدتی از دیدارش محروم شدم تا دو سال پیش که می خواست راهنمای رساله دکترایش باشم اما معذوریتم را برایش توضیح دادم و او با ناراحتی پذیرفت. به او اطمینان دادم از دور یاریگرش باشم.
اینبار نه او بلکه خودم به سراغ خودم رفتم. یک لحظه بیشتر به طول نیانجامید. خواب بودم. در رویا دیدم از درب منزل بیرون آمده ام. به شانه چپ گشتم و او را دیدم که با همان چهره گرم و صمیمی و پرسشگر، مرا می نگرد. از خواب پریدم و درنگ نکردم. همان روز با او تماس گرفتم و توضیح دادم که امکان چنین گردهم آیی دراین دوران سخت است اما، آمادگی خود را برای هر مصاحبه ای اعلام کردم. مانند همیشه با دستان پر به درب منزل آمد. در گوشه ای از حیاط روی سکویی نشستیم و ساعتی از گذشته و حال و آینده سخن گفتیم. به سوالات پرسشنامه اش که با دقت و متناسب با مدل جامعه شناختی همسایگی تنظیم کرده بود پاسخ دادم و او پرشورتر از همیشه، با جزییات، آنچه می گفتم یادداشت می کرد و من نیز همچون همیشه از خود می پرسیدم چگونه است که چنین زنی با گذراندن فراز و نشیب روزگار، دیدگانش مانند یک کودک خردسال برای هر پاسخی که می شنود می درخشد و اینچنین گوش می سپارد به طنین اصوات دانش و آن را با لبخند رضایت آمیز و آرام بخش ارج می نهد و باز درگفتگوی درونی با خودم پاسخ می دادم که هیجان او در مسیر دانش، باعث می شود تا ساعت وجودش خلاف عقربه ها بچرخد و بازگردد به سال های نشاط و شور. هنوز نمی دانم او از زندگی نیرو می گرفت یا زندگی از او. هر چه بود این آخرین دیدار را هرگز از یاد نخواهم برد. سه هفته بعد از این پرسش و پاسخ بیرونی با او و درونی با خودم، با بانگ ناباورانه ای دریافتم که بیماری خوفناک او را نیز ربود. اکنون هر روز به سمت چپ شانه ام برمی گردم. ماشین کوچک قرمز رنگش چند خانه بالاتر درهمین همسایگی در کوچه می درخشد مانند چشمانش که می درخشید در پس حرکات سریع و تیزی که داشت با دریافت هر پرتوی از انوار علم. برخی انسان ها بیش از آنچه تصور می رود بر یاد و ذهن ما تاثیر می گذراند. وقتی که می روند می فهمیم کدام ها.
• خانم مهرانگیز نقره کار –خواهر همسر :
بانوی حسن خلق و متانت
من زبانم كوچكتراست ازانكه بتوانم درباره اين خانم متين وخوش اخلاق وبا محبت وبا توان كه هميشه باكمال صبورى بتمام خانواده رسيدگى ميكردن ومرتب درحال كمك بمردم وبازهم درتلاش بيشتردانستن بودند روحشون شاد ودرارامش
• خانم فرشته نقره کار –خواهر همسر
مثل خواهر حقیقتا مهربان
او حقیقتا مهربان بود. من خیلی نزدیک بودم به خانواده برادرعزیزم .زها جان روحش شاد. مثل خواهربرای من بودوهمیشه پیام احوالپرسی میداد.بامتنهای مثبت خود که بسیارانرژی میگرفتم روحش شادودرآرامش یادش گرامیست
• خانم ماهرخ نقره چی – برادر زاده همسر
مهربان پر توان
واقعا همینقدر مهربون و پرتوان بودن و به همه از کوچک و بزرگ با لطف و محبت برخورد میکردن،روح زها جون عزیزمون در نور و آرامش
• خانم مرجانه مظفریان – خواهر زاده همسر
خستگی ناپذیر و انرژِی بخش
بانوی نجیب و پرتوان و خستگی ناپذیر زها کاظمی
چند روز هست مرتبا خاطراتی که با زن دایی عزیزم داشتم را مرور میکنم و بسیار کار سختی هست و من در تمام سالها که با این بانوی فهمیده و پر تلاش رفت و امد کردم جز صبوری و عشق و محبت چیزی ندیدم و در تمام سختیها که در زندگی از مسایل مختلف کشیدند و با تمام تحصیلات و معلومات و هنرهای فراوان فقط ارام و متین رفتار میکردند و انقدر مهمان نواز و بی ریا بودند که غیر از زمان تهران پارس که سفره پهن میکردند و غذاهای خوشمزه بود و چه در باغ حاجی اباد که زیر الاچیق پر صفا و خاکی از ما با دایی عزیزم و خانواده پذیرایی کردند ولی همیشه با انرژی مثبت و ارامش در کنار مادر فرشته و عاشقت ابرگشتم و خدا شاهده با تمام تفاوت و اختلاف عقیده و پوشش و ......
جز احترام و عشق و روحیه خوب چیز دیگری نمیتوانم بگم و یادمه حدود ده روز قبل از بیماری لعنتی با من سه ربع برای پایان نامه دکترا درباره اپارتمان نشینی و خانه ویلایی صحبت کردیم و گفتم افرین به شما هنوز حوصله درس خواندن دارید و مادرت گفتن من بدون این تلاش و معلومات و رسیدگی به مردم نمیتونم زندگی کنم.
حیف و صد حیف که زود و خیلی بی مقدمه از میان ما زمینیها رفتند و فرشته زمین بود و در جایگاه واقعی قرار گرفت و صبر و ارامش براتون ارزو میکنم و زها خانم مادر و یاور و همسر و دوست انسانها همیشه دل نگران شما فرزندان پر تلاشش بود و یادمه چند مرتبه که دفتر شما و سلمان جان امدم کاسه کوچکی یا اش یا میوه قاچ شده در سینی بود و مادر اورده بود در اتاق بغل روی میز و گفتند خسته از کار می ایند و این و میزارم کمی قوت بگیرن بچه هام
• خانم مریم خطیبی- همکار 30 ساله و مادر عروس خانواده
دوستی مهربان و تلاش گر
انا لله ... هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی،جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکونی، آغازی بی پایان را می سراید...باور از دست دادن دوست و همکار عزیزم ، مادر گرانقدر، دلسوز و دوست داشتنی، این قدر سخت است که قدر مسلم، واژه برای بیان غم بی پایانم کم می آورم !من امروز در سوگ دوستی مهربان، تلاشگر، مؤمنه و فرهیحته نشسته ام که ۳۰ سال عمر پربرکت خود را ، وقف آموزش و پرورش نوجوانان این مرز و بوم کرد، و تا آخرین روزهای عمر حتی بعد از بازنشستگی هم دست از خدمت در سنگر علم و دانش برنداشت.از خداوند یکتا رفع درجات آن بزرگوار در بهشت اعلا در کنار صدیقه کبری "سلام الله علیها" و مزید فضل و رحمت پروردگار بی همتا را برایشان طلب می کنم.در غم فقدان مادر، ما نیز از صمیم قلب داغداریم. با امید به آنکه بدانیم صبر در مصیبت نیمی از ایمان است . می دانم که از دست دادن مادر، آن هم مادری به مهربانی و عطوفت مادر شما، بسیار غم سنگینی است ولی به خود یادآوری کنید که " ان الله یحب الصابرین".هر ساعت به یاد دوست عزیزم هستم و برایش دعا می کنم. اما در مقابل تقدیر الهی جز صبر چه می شود کرد ؟واقعا حیف که از وجود پرمهر شخصیت نازنینی همچون زهیدا خانم محروم شدیم ولی در مقابل مقدرات الهی، راهی جز تسلیم نیست .هزاران هزار بار شکر خدا، که انسانی و مردمی و مؤمنانه زیست و در اوج عزت و اقتدار و مهر، رخت از این جهان فانی برکشید.
• شعر ارسالی اقای افشین علا (شاعر ) در همدردی سوگ مادر
جای مادرم خالی ست
تازگی ها دفترم خالی ست
شعر ها دیگر سراغم را نمی گیرند
واژه هایم لال
سطرها آب دهان مرده را مانند
خودنویسم گرچه مالامال
جوهرم خالی ست؛
چون که جای مادرم خالی ست
صبح ها در ازدحام این همه آدم
سایه های روشن و خاموش
این همه چشم و دهان و گوش؛
باز هم حس می کنم دور و برم خالیست
چون که جای مادرم خالی ست
ظهر ها در خانه همچون روح سرگردان
می کشم هر سو سرک؛
چیزی نمی یابم
گاه می گریم
گاه می خوابم
گاه گاهی شانه هایم می شود سنگین
رفته شاید دخترم باز از سر و کول پدر، بالا
یا نه، شاید ضربه دست زنم باشد
خسته از پرسیدن حالم
هم ز پاسخ های سربالا...
یک نفر گاهی به دستم، استکانی می دهد
می نوشمش، شاید
چای تلخی یا شرابی خوشگوار است این
سایه ای بر سفره می لغزد
می خورم، شاید ناهار است این
بعد از آن وا می روم بر صندلی، امّا
صندلی از پیکرم خالی ست؛
چون که جای مادرم خالی ست
عصرها، تکرار یک کابوس
در حیاط پشت خانه، روی رخت آویز
چادری گلدار می رقصد
یک نفر در گوش من می خواند این آواز:
"مادرت را باد با خود برد..."
می گریزم تا نگوید باز...
می خزم کنج اتاق خالی مادر
گنجه را وامی کنم، بو می کشم یکسر
خیره گشته عینکش بر من!
"آمدی فرزند؟
چشم من روشن..."
عینکش را می کشم بر دیده ، پنهانی
کفش هایش را به روی لب
جانمازش را به پیشانی...
گنجه را می بندم و سر می نهم بر تخت
هق هقم را در لحافش می کنم پنهان
عطر اندامش دلم را می چلاند سخت
سر که برمی دارم از بالین،
خنده ام می گیرد از تصویر خود در قاب آیینه
نیمی از من هست
نیم دیگرم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست
شب که جادوی نوازش یا فریب قرص خواب آور
خواب را در چشم هایم می کند جاری
آن دم آخر
لحظه ی پایان بیداری ؛
باز یادم هست: "مادر نیست"
رفته و تا عمر دارم بالش زیر سرم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست
نیمه های شب، دم کابوس هایم گرم!
که رها می سازدم از چنگ رویاها
خواب مادر داشتن خوب است،
امّا سر ز خوابی این چنین برداشتن دشوار
سخت بیزارم من از نیرنگ رویاها
چون که وقتی چشم ها را می گشایم باز
پوستی می بینم از خود مانده بر تختم
لاشه ی تن مانده ،
امّا جای من در بسترم خالی ست
چون که جای مادرم خالی ست...
• اقای محمد رضا مظفریان – فرزند خواهر همسر
يگانه و پر از مهر و عاشقانه
با اينكه بنده اصلاً در جايگاهي نيستم كه بتوانم آنگونه كه شايسته و بايسته شخصيت بزرگي همچون سركار خانم دكتر زها كاظمي است مطلبي بنويسم يا بيان كنم ولي به لطف و در جهت اداي ديني كوچك نسبت به محبت و مادري هايي كه در حقم كرده اند چند جمله اي ميگويم كه ميدانم تنها تكرار مكررات خواهد بود.زها خانم همسر دايي بنده هستند و از آنجا كه آقاي دكتر سلمان عزيز فرزند اول ايشان تقريباً با من هم سن هستيم لذا سعادت داشتم علاوه بر مهماني ها و پذيرايي ها و سفره هاي افطاري و صله رحم طبيعي هر خانواده بسيار روز و شب ها را مهمان خانه دايي جان و زها خانم باشم.دايي جان كه خود از روش و منش و زندگي همچون همسر محترم سراسر درس و مشق و آموزش بوده و هستند و اگر چشم بينا باشد هر لحظه وجودشان مايه آموزش است،نكته بر اينجاست كه چون ما غير زمانهاي رسمي مهماني، كه همه آماده معاشرت هستند و به هر حال ممكن است با زمان تنهايي و عدم حضور ديگران از لحاظ رفتار و پوشش و كلام و … تفاوت داشته باشند ، شب بماني داشتيم و سفر ميرفتيم و روضه و مسجد و پارك و نمازجمعه ميرفتيم شناخت صادقانه و بي نقاب تري از خانواده هاي بستگان بدست مياورديم و مثلاً ميدانستيم فلان عمه وقتي مهمون داره چه خصوصياتي داره وقتي شب تنها هستن چي ؟ يا فلان خاله يا زن دايي و … ديگه يكي ميشديم با اونها كه ميومدن ميرفتن يكم فرق داشت ، شناخت واقعي و بي نقاب و صادقانه تري بود.زها خانم يك انسان بي نهايت صبور و آرام بود ، هيچوقت در زندگي صداي حتي نسبتاً بلندي از ايشان نشنيدم حتي زماني كه كودك بودم شيطنت هايم فريادهاي مادرمو به آسمان ميبرد ، و البته كه زندگي خود و اطرافيانشان هم همواره مملو از حادثه و التهاب بود و باز ايشان سنگ صبور همه بودند ، بسياري خصوصيات عميق و ارزشمند انساني دارند كه جايگاه من نيست بيان كنم از علم و مديريت و دانش و تأثيرگذاري و خيرخواهي و همدلي و دستگيري از مردم و … گرفته تا مواردي كه ميدانم حتي روح من از آن خبر ندارد از بس كه ايشان وسيع بودند و وسعت نظر داشتند. من به اين نكته بسنده كنم كه در بين همه خانه ها و مادرها و مهماني ها كه در زندگي داشتم و سپاسگزار همه عزيزان و خاله دايي عمه عموها هستم و همسرانشان ، ولي تنها كسي كه چه تنها بود چه مهمان داشت خانه اش به يك اندازه مرتب بود تنها كسي كه لباسش لحن صحبتش و اجزاء پذيرايي سر سفره غذايش عبادت و نماز خواندنش تشويق و راهنمايي هايش و در كل همه حضورش يگانه و پر از مهر و عاشقانه بود ، همين مادر ديگر من و بسياري از مردم اين شهر همين مدير همين بانو همين زها خانم هست كه هست و يادگارش تا ابد در دلمان هست
• خانم بیات –همکار - سابقه اشنایی ۲۷سال
او به فکر همه بود
نوع رابطه دبیر دبیرستان ونماینده معلمان؛یکی از ویژگی های خانم کاظمی پیگیری ایشان در. مسائل مالی مدرسه که سرانه مدرسه همان مبلغ کم هم اسراف نشود وخوب هزینه شود وهمیشه ایشان مبالغ زیادی از خودشان وخانواده در مدرسه هزینه میکردند دقیقا یادم میاید جاهای که نیاز به صرف هزینه برای تعمیرات وزمانیکه دانش اموز داشتیم که نیاز مالی داشتند ایشان کمک های زیادی میکردند . یکی از مسائلی که همیشه در. اردیبهشت ماه بحث برانگیز میشود. در بین همکاران برنامه روز معلم بود. خانم کاظمی هیچ وقت شان همکاران را پایین نمی اورد که در جلسه انجمن اولیا ومربیان قبل از هفته معلم این مساله را مطرح کند که اعضای انجمن هدیه برای معلمان بخرند. واین برای همکاران ماهم البته اکثریت جای خوشحالی داشت ودوست نداشتند که خدای نکرده ولی از روی نارضایتی هزینه جهت هفته معلم تقبل کند. لذا همیشه یک ماه قبل با من مشورت می کرد که چکار کنیم که هم تجلیلی از همکاران به نحو احسن شود وهم هزینه براساس بودجه ای که داریم بشود. سال۷۹بود برای خرید. کادو هفته معلم قرارشد نفری پنج هزارتومان با توجه بودجه مدرسه هزینه کنیم قرار گذاشتیم برای خرید. کادو به میدان شوش که الان صابونچی است برویم من وایشان از صبح به بازار شوش رفتیم ایشان همه اش تاکید داشت که کادو خوب با شکوه وقیمت مناسب بخریم خیلی راه رفتیم وخانم کاظمی بدون خستگی پابه پا من حرکت میکرد کادوی زیادی دیدیم ولی وسواس زیادی داشتند که باشکوه وزیبا باشد من هم خندیدم گفتم خانم کاظمی کار ما حکایت اون فردی که میگه مروارید میخواهم درشت باشه غلتان باشه وارزان هم باشه کلی اون روز خندید . بعد هم گفتند نمی خواهم هزینه مدرسه هدر برود بالاخره یک کادوی خوب خریدیم وخسته از بازار بر گشتیم
دبیرستان مریم از ابتدای تاسیس تا سال ۷۸استیجاری بود مالک دبیرستان جناب اقای معماریان بودند ماهانه اداره اجاره ملک را میدادند. اقای معماریان بنا به دیدگاه خوبی که به کارهای فرهنگی داشتند وشناختی که از خانم کاظمی وخانواده ایشان داشتند قبول کردند مدرسه را به امورش وپرورش بفروشند. جندین جلسه به مدرسه می امدند ومن وحانم کاظمی با ایشان صحبت کردیم ایشان به خاطر دیدگاه خوب فرهنگی وصحبت های خانم کاظمی قرار شد روی ملک یک قیمتی گذاشته شود از نو. سازی مدارس وقیمت روز ان زمان یک مبلغی را پیشنهاد دادند دقیقا یادم است در. اخرین جلسه که در دفتر مدرسه گذاشته شد با وساطت وصحبت های خانم کاظمی اقای معماریان مبلغ پایین تری را قبول کردند. نمی دانم ایشان زنده هستند یا نه ولی فقط تاکیدشان در بخشش ان مبلغ این بود که چون مدرسه است من این مبلغ را هم نمی خواهم نوعی باقیات وصالحات برای خودشان گذاشتند ولی متاسفانه اداره در. بازسازی که مدرسه را کردند نامی از این اقا نیاوردند پارسال خانم کاظمی گفتند فرزند این اقا را دیدند وگله مند بودند که چرا اداره نام اقای معماریان را روی مدرسه نگذاشته است وایشان هم به نوعی از این کار اداره ناراحت بودند.
• خانم مریم کمالی اردکانی ( مشتاقی) شاگرد و دوست 40 ساله
جان دلم ؛ تاب بیاور
تیرماه برایم یادآوردوداغ بزرگ است، داغ دختر جوان و همسرم که روزهای این ماه رابرایم باخاطراتی تلخ همراه ساخته، خاطراتی که تنها مهربانی های امثال مامان«زها» می توانست مرهمی بر آن باشد. کما اینکه درروزهای آغازین ماه، مادرانه به سراغم آمد و با گفتار شیرینش جامه صبربر دلم پوشاند و نیمی از بارغمم را بردوش گرفت. دلخوش به وجودش بودم تا در بزنگاه های اندوه، مهمان قلب مهربانش باشم وآرامش روزو شبم را باز یابم.اما دریغ و درد که دست تقدیر، تیرسومی در چله نهاد تا همچون «تیر»سه شعبه گلوی بغضم را بشکافد وداغی تازه بردلم نهد! اوشنبمی بود که دست خداوند بربرگ عاطفه نشانده و رنگین کمانی از مهر ومحبت که افق زندگی ام را پراز شکوفه امید می کرد. نمی دانم بعد ازاو چه کسی هم نفس خاطره هایم خواهدشد وبا مهربانی هایش روی زخم های زندگی ام مرهم خواهد کشید؟ اینک با صدای شکسته چگونه اورا بخوانم، تا طنین نامش چشم ها را بارانی نکند ودلتنگی را به جان ها نریزد؟ درد فراقش را با چه زبانی بیان کنم تا شوق دیدارش جان ها را نسوزاند!؟ زین پس هرگاه کاسه صبرم لبریز شد چه کسی با مهروعطوفت خواهدم گفت: «جانِ دلم! تاب بیاور»! بعد او دلتنگی هایم را برای چه کسی واگویه کنم! ....در کـویــر دل خـشکیده ی مــن، بـاز بیـا -چـــون مسیحا نفسی ، در پی اعجاز بیا...ساز دلم هنوز به شوق دیدارش کوک است،بنا بود مرا به باغ لواسان ببرد واز روزهای خوب آینده بگوید. می خواست بیش از پیش دستم را بگیرد، اما پیش از آن، دست از دنیا کشید! «عاش سعیدا مات سعید» لایه لایه بغض های نو وکهنه یکی یکی در گلویم می شکنند وگونه هایم را خیس می کنند. خاطرات مهربانی اش را توشه ادامه زندگی کرده ام تا از دوزخ دلتنگی راحت تر عبور کنم. او همچون قطره ای از ابر زود گذر دنیاجدا شد تا به ابدیت دریا بپیوندد و درهیبت جوهره معنا از دویدن در پی سراب رهید.
دل رفت و آرزوی تو از دل نمی شود-دل پاره گشت و درد تو زائل نمی شود
مه می شود مقابل روی تو هر شبی- یک روز با رخ تو مقابل نمی شود
با اغتنام از فرصت مصیبت بزرگ فقدان محور وستون خانواده نقره کار، زهیدا خانم کاظمی را به «آقای مهندس نقره کار» که از جایگاه پدری برای من و مهدی برخوردار بوده ومی باشد، همچنین آقایان «سلمان» و«صالح» نقره کاروسایر بستگان، صمیمانه تسلیت می گویم وبرای جملگی آنان دل آرامی وشکیب آرزومندم.
• خانم راه نجات،همکار
هر کجا بود صفا و مهر می اورد
سال ۱۳۷۶ زمانی که وارد دبیرستان شدم .و جو صمیمی و مهربان معلمان و صفا و محبت مدیر را با کارکنان مدرسه. دیدم .به نظرم آمد که این صفا و صمیمییت را میتوان با تشکیل یک برنامه صندوق قرض الحسنه در مدرسه و بین معلمان بیشتر کرد..پبشنهاد به خانم کاظمی دادم .از بالای عینک نگاهی به من کردن که. یعنی تازه وارد مدرسه شده و چه هدفی داره .فقط گفتن بله. باشه خیلی خوب است..با معاون خونگرم و مهربان خانم بابزنی صحبت کردم..گفتن به خانم کاظمی بگو تو ضیح دادم که قبلا گفتم گفتن دوباره بگو .به نظر مابین خودشان مشورت کرده بودن.وقتی دوباره پیشنهاد دادم ..خانم کاظمی گفتن باشه من بیست هزار تومان برای شروع میپردازم.
و چه شروع خوبی که ده نفر عضو شدیم و برای اولین قرعه کشی وام که انجام دادیم..ده نفر با شور و هیجان دور میز جمع شدیم .وقتی به اسم خانم صادق کمالی قرعه افتاد .وام صد هزار تومانی را ایشان با ایثار تمام به همکاری که خواسته بودن آن وام را به ایشان بدهند .وام را به همکارشان دادند.و جالب که خانم کاظمی هرگز خودش از وام و صندوق استفاده نکردند...و این درس بزرگی برای من بود .و متمایز بودن رفتار و گفتار و کردارشان را نشان میدادند.
• خانم ناهید گرکانی – دانش اموز دهه شصت - دبیرستان نرگس
هرگزمحبت های او فراموش نمی شود
از اینکه فرصتی ایجاد شد تا مروری بر سالهای تحصیلم داشته باشم و زحمات مدیران و معلمین را که خالصانه برایمان متحمل شدند را یادآورده و از اعماق وجودم برایشان خیر و نیکی و رحمت الهی را از خداوند طلب کنم . مروری برسالهای ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷ در آن زمان در هنرستان نرگس که تحت مدیریت سرکارخانم کاظمی از مدیران بسیار زحمت کش بود ،مشغول تحصیل بودم . به یاد دارم که ایشان چقدر تلاش کردند تا انقلاب و زحمات مبارزان قبل و بعد از انقلاب را برای ما دانش اموزان تعریف کنند و جا بیندازند . هرگز فراموش نمیکنم شنبه هایی که ایشان سرصف تا نکته های مهم نماز جمعه را برایمان نمیگفتند ما به کلاس نمیرفتیم البته در حد مجاز و هرگز از تایم کلاسی ما زمانی را کوتاه نکردند ولی برایشان آگاهی دادن بسیار مهم بود . یکسال دبیر دینی نداشتیم این بانوی گرامی تدریس دینی را برایمان داشتند که بسیار عالی و قابل فهم برایمان درس دادند . یادمه یکروز گفتند یک خانم نویسنده را برایتان دعوت کردیم تا در دهه فجر برایمان سخنرانی کنند . خانم زهرا رهنورد بودند که آمدند مدرسه مان . ما بعدها فهمیدیم که خواهر بزرگوارشان بودند ولی در آن زمان هرگز نگفتند که خواهرشان هستند . یادمه ایشان همیشه وقتی مارا نصیحت میکردند از مادرمان مهربانتر بودند و همیشه ما را در مقابل خانواده مان بزرگ و عزیز معرفی میکردند . مادرم بارها آمده بود مدرسه که از وضعیت درسی ام مطلع شود و حتی شکایت مرا به مدرسه بگوید که مواجه میشد با تعاریفی که خانم کاظمی (رحمت خدا بر ایشان باد ) از بنده میکردند. روحشان قرین رحمت الهی باد ۴ سال دوره تحصیل من بهترین دوران عمرم بود و هرگز محبت های ایشان را فراموش نخواهم کرد . روزی که خبر درگذشت ایشان را شنیدم از اعماق وجودم برایشان اشک ریختم و دعا کردم و در گروه هایی که بودم خواستم تا برایشان ادعیه بخوانند . یادونامشان گرامی باد
• خانم راحیل واشقانی فراهانی - دانش اموز دهه 70 مدرسه مریم
سلامت و امنیت دانش اموزان ؛ دغدغه شب و روز
بین سالهای 77 تا 80 شاگرد ایشان بودم- من دوره ی دبیرستانم را در مدرسه ی مریم خواندم و ایشان مدیر ما بودند. خیلی مراقب سلامت اخلاقی و آرامش و امنیت دانش آموزانشان بودند. هنگام تعطیلی مدارس با مسجد احمدیه هماهنگ کرده بودند که با گشت نامحسوس بسیج مسجد مانع ایجاد مزاحمت برای دختران مدرسه توسط ارازل و اوباش شوند. خودشان هم با ماشین در خیابان ها و کوچه های منتهی به مدرسه گشت می زدنند. روحشان شاد باشه
• خانم صمیمی- دوست و همکار 30 ساله
هماره پای حق ایستاده
سال 1370 بود که مسولین آن زمان تصمیم گرفتند ساخت خانه فرهنگیان منطقه 4 را منتفی اعلام کنند وادامه ساخت راخاتمه دهند.در صورتیکه اکثر معلمان با فروش خیلی چیزها ویا قرض وگرفتاری چهار سال بود که ثبت نام کرده بودنند ودر انتظار که با این مشکل مواجه شدنند وتصمیم گرفتند جلوی مجلس تحصن کنند ونظرات خود را به مسئولین بیان کنند این تجمع سه روز به طول کشید که یک روز آن مصادف با کار من در دبیرستان مریم بود وقتی با خانم کاظمی رحمت الله مطرح کردم به من علاوه براینکه اجازه دادند آرزوی موفقیت کردنند در گرفتن حقمان که این کار از هیچ مدیری بر نمی آمد بدون اینکه به ما مارک ضد انقلاب بزنند و یا پرونده سازی کنند انشالله خدا با امام حسین وخانم فاطمه زهرا محشور شان کند
• خانم زهره غفوریان شاگرد مدرسه مریم
یک مدیر ، در قاب یک مادر مهربان
این خاطره مربوط به سال ۱۳۷۷بود. چهره مهربونشون الان جلوی نظرمه...تنها خاطره ای که از ایشون دارم وهنوزم وقتی یادش میکنم خنده روی لبام میاد.یه روز رفتم برای نماز جماعت خانم کاظمی بغل دستم بود نماز که تموم شد چنان دست من و محکم فشار دادن که تا چند روز دستم درد میکرد. البته از آداب بعد از نماز بود...خدا رحمتشون کنه.واقعا مدیر لایقی بودن .چیزی که در مدرسه ما شاهد ان بودیم اینکه ایشان مانند یک مادر مهربان برای بچه ها سخنرانی می کرد. وانان را نصیحت می کرد با اینکه فضای مریم بسیار از نظر فیزیکی کوچک بود سخنرانی هر هفته مدیر را داشتیم که مادرانه برای انان صحبت میکرد . با دقت گوش کردن ان دانش اموزان شیطون وپر انرژی برای همه ما تعجب برانگیز بود . واین مادر مهربان بعد از تعطیلی مدرسه با ماشین خود تا ساعت دو بعد ااز ظهر در میدانگاهی های نارمک گشت میزد. تا بچه ها در امنیت کامل به منزل بروند .دقیقا مدیر یت ایشان فقط در محدوده دبیرستان نبود تعهد ومسئولیت پذیری ایشون بسیار فراگیر بود
• خانم احسانه حافظی - دوست و همکار
مدیریت عالی و اخلاقی انسانی
من حدود سالهای۶۶تا۷۱ در دبیرستان مریم،همکارشون بودم،خانم کاظمی مدیر بسیار دلسوز ،پاک،باایمان،دوست داشتنی و با تدبیری بودن،ایشون درعین مدیریت عالی،صمیمیت فوقالعاده ای با همکاران داشتن و رعایت حال وشرایط همکارانشون و میکردن و این امر باعث بالا رفتن کیفیت کاری همکاران میشد،من تو مدرسه ایشون احساس فشار و خستگی نداشتم و از کارم لذت میبردم،هنوز با چند نفر ازهمکاران و شاگردان اون زمان ارتباط صمیمانه دارم و خاطرات ارزشمند.در شورای مدرسه علاوه برمطالب عالی و صحبت های شیرینشون ، ترجمه قسمت هایی از کتاب صحیفه سجادیه رو برامون میخوندن و انس با این کتاب ارزشمند و تو دلمون زنده میکردن.
خیلی مواقع در فرصت های مختلف،از جمله جلسات کاری،مارو به منزلشون دعوت میکردن و تو فضای گرم و صمیمانه با روی باز ازمون استقبال میکردن.
در عین اینکه بسیار متعهد و متدین و خدمتگزاری صدیق بودن، از خوددوستی ایشون لذت میبردم،از اینکه برای وجود خودشون ارزش قائل میشدن،همیشه لباس تمیز،اطوکشیده و برازنده (که با دست خودشون دوخته بودن)به تن داشتن، منزلشون تمیز و منظم بود، حواسشون کاملا به درس و تربیت فرزندان دلبندشون بود و در عین مدیریت دبیرستان، زنی با کفایت و توانمند در امورخانواده بودن....
من که اون زمان تازه مادر شده بودم، از ایشون خیلی چیزها یاد گرفتم.
هنوز( با وجود اینکه ۲۸سال از اون زمان میگذره)یاد و خاطره شون در دل من و خانواده ام زنده است.
روحشون مهمان اولیای الهی باد
• خانم کبری بیات - نماینده معلمان دبیرستان مریم و دوست 30 ساله
رافت و مسئولیت نسبت به همه همکاران
سابقه همکاری ودوستی با این بزرگوار. ۲۷سال بود . یکی از ویژگی های بارز خانم کاظمی عزیز رافت ومهربانی واحساس مسئولیتی که ایشان در. مقابل همکاران داشتند . یادم میاید اداره منطقه چهار هم دقیقا اشراف به مهربانی وهمدلی ایشان با همکاران داشت سال ۷۹یا ۸۰بود. که اداره نیروی را ابلاغش را برای مدرسه مریم نوشته بود. که مدیران دیگر. از قبول ان سر باز. زده بودند اواسط ابان به مدرسه ما امد. خانم کاظمی من را صدا کرد. گفت این طفلک مشکل دار است ورئیس اداره از من خواسته اورا به عنوان نیروی در اختیار. مدرسه قبول کنم
البته ایشان گفتند کمی این خانم ناراحتی اعصاب دارد ولی طوری نیست که به خاطر بیماری اور بازنشسته کنند
خانم. ش هر روز با غضب خاصی که داشت در دفتر می نشست وخانم کاظمی برای اینکه همکاران با او برخورد تند نداشته باشند بیشتر. نزدیک خودش اورا می نشاند بعضی وقتها خانم ش با همکاران دعوا میکرد.
وخانم کاظمی با سعه صدر ومهربانی اورا ارام میکرد. بارها ما غر می زدیم از خانم کاظمی می خواستیم مدارس دیگر. اورا قبول نکردند شما هم بروید بگویید ما هم معذرویم ایشان ناراحتی اعصاب دارد
ایشون با ارامش می گفت اگر. این طفلک را ما قبول نکنیم سرپرست درستی ندارد ورها میشود ودر خیابانها به خاطر بی کسی تلف میشود
بیماری این خانم با فوت مادرش بیشتر شد طوری که دیگه نمی توانست مدرسه بیاد
خانم کاظمی پیگیر اوبود یک روز به من گفت خانم بیات اورا در اسایشگاه روحی بستری کردند می ایید برویم ملاقات باهم رفتیم بعد از ان هم پیگیر اوبود تا مرخص شد
در طول مدتی که خانم ش در مدرسه مریم بود خانم کاظمی مثل دختر خودش از اوحمابت میکرد از ویژگی مهم او همان حمایت ورافت ومهربانی در مقابل همکاران بود
یکی دیگر از ویژگی های بارز ایشان که در. طول همکاری بااین بزرگوار شاهد. ان بودم ودر مسئولیتهای بعدی خودم این رفتار ایشان را سرلوحه کار. قرار دادم این بود. وقتی همکاری پیش ایشان از همکار دیگر می خواست به بدی یاد کند ایشان گوش نمیدادند یا به ان پر وبال نمی دادند در نتیجه همکاران محیط پر. از غیبتی را در فضای مریم نداشتند. انهم به خاطر شخصیت این بزرگوار بود
• خانم عطاری (همکار مدرسه)
بسان مادر ، مهر مادرانه
الگوی اخلاق و عمل و استاد اخلاق و ادب برای من و همه بودند.تکرار نشدنی بودند و خاص؛ برای من مادر بودند و از ایشان مهر مادری می گرفتم. اولین باری که به مکه مشرف شدم سال 86 با ایشان همراه بودم.باعث افتخار بود که مرا فرزند خطاب می کردند. همیشه ما را مثل مادر دور هم جمع می کردند. داغ فراق ایشان در سخن گفتن هم سخت است. چه برسد در تحمل ولی چاره ای نیست جز به رضای حق.روح مادر نازنین و رفیق دیرین ما شاد باشد انشاله.
• خانم شکوفه خالصی زاده- 8 سال همکار در دبیرستان:
بوی خوش ان دیدار
سال ۸۱ با خانم کاظمی آشنا شدم . در اولین دیدار او را زنی بغایت مهربان،دلسوز دیدم در دیدار اول که ابلاغ تدریسم را حضورش بردم چنان گرم تحویل گرفت که هنوز بوی خوش آن دیدار به مشامم میرسد .وقتی مشکلی در کلاس درس یا مدرسه و یا مشکل شخصی داشتی ،چنان صبورانه و با تانی به حرفهایت گوش میداد و بعد از شنیدن با خطاب "مادرجون" آنچه می باید راهکار میداد .حدود ۸ سال در معیت ایشان بودم .به جرات میتوانم ادعا کنم از مخلص ترین انسان هایی بود که در زندگیم برخورد داشتم.
خاطرم هست در یکی از سالهایی که در خدمتش بودم ،در ماه اردیبهشت و در هفته معلم زنگ تفریح به من گفت قبل از رفتن به کلاس چند لحظه بیا اتاقم صحبت کنیم .
به اتاقش رفتم .گفت برای هفته معلم با شورای مدرسه و نماینده دبیران تصمیم گرفتیم برای دبیران کالای ایرانی تهیه کنیم .گفتم خیلی هم خوب دستتون درد نکنه
ولی با نگرانی که داشت معلوم بود میخواست همه دبیران از این کادو شاد باشند .گفت آخه نگرانم بعضی ها فکر کنند بخاطر مبلغ ارزان به سراغ کالای ایرانی رفتیم ولی هدف من حمایت از کارگران و سازندگان ایرانی است. لطفا اگر همکاران در دفتر دبیران بحثی را باز کردند شما بدانید هدف ما چه بوده .
بهشون اطمینان دادم که این کار بسیار شایسته است و قطعا نظر همه دبیران همین است. این وسعت دید نسبت به میهن ،ایران و ایرانی و این حجم از علاقه نسبت به وطن در دیدگاه بانویی چون اون برایم جالب و زیبا بود
• خانم شهرزاد شهنازی- همکار دبیرستان مریم
شیفته کلام مودبانه و پر مهر او
من چند ماه در محضر شونبودم .. وقتی حکمم را به ایشان نشان دادم .با لحنی مودبانه خوش آمد گفتند و روز کاری مرا پرسیدند ..از همان اول شیفته کلام مودبانه و پر مهر شان شدم .من در وقت نماز دیدم در مکان مشخصی نزدیک میز کارشان جا نمازی پهن کردند و نماز اول وقت را به جا آوردند. با فردی مودب و آراسته و خوش لباس و مهر بان رو به رو شدم و برایم پر جاذبه بود .جدی با جذبه ولی مردمی و مهر بان .از اوضاع دانش آموزان پایه یازدهم گفتند و سابقه کاری و رشته تحصیلی ام را پرسیدند .پیدا بود منظم و کار دان بودند و کار هایشان را یاد داشت میکردند .من چند مدت کو تاه که در کنارشان بودم .ایشان را فردی منظم و منصف یافتم و هر گز نشنیدم .از همکاری یا فردی بدگویی کند و دلی بیازارد .روح بلندشان شاد و مفتخرم که مدتی در کنارشان بودم و درس های اخلاقی زیادی آموختم. هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق- ثبت است بر جریده عالم دوام ما
• یکی از همکاران :
من فقط در مدت کمی که باخانم کاظمی برخورد داشتم خوش رویی و مهربانی وصبوریش برام جالب بود ودر عین مهربونی جذبه و مدیربودنش محسوس وخیلی تاثیر گذار بود.
• خانم افسانه زبردست- شاگرد
رئوف ، صبور ، دلسوز
سال ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۶ افتخار شاگردی ایشون رو داشتم. یک ویژگی و صفت ایشان، یا بسیار بسیار رئوف، صبور و دلسوز. روحشان شاد،یادشان گرامی
• خانم فهیمه سوری - ۲۰ سال آشنایی
انسان پاک و خواب های تعبیر شده
آخراین سالهای شاگردی و همکاری در کنار خانم کاظمی ایشان یک روز صبح تا من را دیدند گفتند سوری خوابت و دیدم ، گفتن خواب دیدم راه طول و درازی جلوی پات دیدم مثل جاده و تا حدی نگران من بودن . بعدها خوابشان تعبیر شد و سالها محل کار من ( آموزش و پرورش پردیس) خارج از تهران قرار گرفت و همان جاده ها مسیر آمد و رفتم شد. رویای صادق او که واقعا انسان پاکی بود برایم اثبات شده بود و همیشه در ذهنم باقی ماند.روحشان شاد و یادشان جاودان باد همیشه
• خانم منصوره کمالی پور – شاگرد در سال ۸۰
دانش اموزان حساب می بردند .اما نافی مهر ایشان نبود
مدیر بسیار با اخلاق ،ارام،منطقی،دوست داشتنی،مراقب بچه ها بودن.البته خیلی ها از خانم کاظمی عزیز حساب میبردن.ایشون بعد تعطیلی مدرسه تو میدان ها مراقب بودن که بچه ها خطا نکنن و این حس مسئولیت پذیری ایشون و میرسوند.من و خواهرم و خیلی دوست داشت خواهرم چند سال قبل من تو اون مدرسه بود.و هردومون تو کارای فرهنگی شرکت داشتیم.من برای ایشون خیلی احترام قائل بودم روحشان قرین رحمت الهی .
• خانم پروین بدرقه - همکار مدرسه
من ازایشان ارامش وصبوری و روی خوش رابه یاد دارم0 خدارحمت کند وروحش شاد .
• خانم ملیحه عمومی –همکار و دوست 40 ساله
تو رمز عاشقی از بال پروانه میان شعله های شمع پرسیدی
روحت شاد ای عزیز من...
ای حاجیه خانم .نو گلوی دیو طمع را بریدی .تو مالت را جانت را مقامت را زیبائیت را نفست را خانه ات را و انچه متعلقات بود قربانی کردی ، تو ابلیس را در هر سه چهره اش رمی کردی،هر سه بت را شکستی ،و اینک به دیار پروردگارت شتافتی و با دنیای فانی وداع کردی .دست خالی نرفتی .خداوند ان کارهای خیر را از تو بپذیرد.و در بهشت ابدی در کنار انبیا و اولیا قرار دهد.یا رب تو خود پناه ما و ایشان باش.
او ... با اولیا رفتارخیلی خوب داشتند و راز هیچیک از شاگردان یا همکاران را فاش نمی کردند .مشکل هرکس راباخودش حل میکردند. همیشه لباسهای مرتب برتن داشتند .هیچوقت از رفتارشان متوجه گرفتاریهای داخل منزلشان نمی شدیم. اگر اولیا شیرینی یا دسته گل برایشان میآوردند در مدرسه می گذاشتند وبه منزل نمی بردند.
• اقای حبیب الله نیک نژاد - همسایه
سر دبیر سابق ورزشی روزنامه اطلاعات
"اشک دو خواهر"
سالهاست در همسایگی خانواده محترم نقره کار روزگار سر میکنیم. من درهمان ماههای اول متوجه شدم که همسر محترم آقای نقره کار ،خواهر سرخانم زهرا رهنورد همسر جناب مهندس موسوی می باشند.
من در اواخر دهه پنجاه در روزنامه اطلاعات همکار خانم رهنورد بودم.
ایشان مدیر مسئول وسر دبیر مجله راه زینب بود و من هم معاون سردبیر مجله دنیای ورزش بودم و بدلیل همسایگی دومجله ، ارتباط بسیار دوستانه ایی باهم داشتیم.
وقتی متوجه شدم بعداز این همه سال، همسایه خواهر ایشان شد ه ام ،هروقت خانم دکتر کاظمی را می دیدم بعداز عرض ارادت و احوالپرسی، جویای حال خانم رهنورد و جناب موسوی می شدم و وقتی سابقه کاری و اشنایی خود را به ایشان گفتم خیلی محترمانه و با بزرگواری پاسخ می دادند و بار بعد هم ، ایشان علیرغم تمام گرفتاری های موجود، باحوصله با من صحبت می کرد و با آن نگاه مظلومانه اش می گفت فقط دعایشان کنید .
بیاد میآورم هر دوبار آخری که جویای احوال خواهرشان و همسر محترم ایشان شدم، با لحظاتی مکث و با چشمانی اشک آلود گفتند:"
برچسب:
نویسنده: نیکی نیکفر